مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

204

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آن شد كه چشم بد نگران بود در كمين * خصم از ميان برفت و سرشك از كنار هم و ايشان در حديث گفتن بودند كه ناگاه ناقوس‌زن به بام دير شد كه مردمان از خواب بيدار كند . و آن ناقوس‌زن ، جوانى بود نكوروى ، چنان كه شاعر گفته : فتنه سامريش در دهن شورانگيز * معجز عيسويش در لب شكرخا بود چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و هشتاد و سيم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون ناقوس‌زن به بام دير برآمد ، ناقوس برزد . در حال ملكه برخاسته ، كار بعلى نور الدين دشوار شد و با كدورت و محنت بازگشته ، بگريست و اين دو بيت را برخواند : بسالها شب و صلى گر اتفاق افتد * شفق فرونشده صبح مىكند آغاز چو نوبت شب هجران رسيد مؤذن صبح * بصبحگاه قيامت برآورد آواز ملكه گفت : اى نور الدين ، چند روز است كه درين شهرى ؟ نور الدين گفت : هفت روز است . ملكه گفت : آيا اين شهر گرديدهء و راههاى او ديدهء ؟ نور الدين جواب داد : آرى ، همه را نيك شناخته‌ام . ملكه گفت : جاى صندوق مىشناسى ؟ نور الدين جواب داد : آرى ، ميشناسم . ملكه گفت : اكنون كه همهء اينها ميشناسى ، در شب آينده چون سه يك شب بگذرد ، تو بسوى صندوق نقد شو و هرچه در آنجا ببينى ، بردار . آنگاه در دير بگشا و بسوى دريا شو . كه يكى كشتى كوچك در آنجا ببينى كه ده تن ناخدايان در آن كشتى هستند . چون رئيس ترا ببيند ، دست بسوى تو دراز كند . تو دست به او ده تا ترا بكشتى نشاند و تو با ايشان در كشتى بنشين تا من بسوى تو آيم . و زينهار زينهار كه در آن شب نخوابى و گرنه پشيمان شوى . پس از آن ملكه ، نور الدين را وداع كرده ، از نزد او بيرون